بگذرد فصل زمستان و شگرد سرد اوهم سکوت سوزناک و هم بهار درد اوبگذرد تنهایی تلخ من و هجران دوستنیستم با آنکه در این جنگ، همآورد اوپشت کرده گرچه او بر داستان عشق مامنصرف هرگز نخواهم گشت از پیگرد اومیکشم با شوق، اندوه فراق و فرقهاشمحو لذت میشوم از درد او، از کرد اوبا غزلهایش کنم اعمار قصر روح
بارِگرانگر نباشی گوییا جان و جهان نیستگر نباشی هیچ جا دارالامان نیستگرچه درد دوریات سخت است؛ اماسختتر از بودنات با دیگران نیستبی تو نبضم میشود موقوف و بعدنتیکتاک ساعت و سیر زمان نیستبا وجود تو همه هستی گواراستدر نبودت دیگر این